افسردگی - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
خیلی وقته وارد بلاگفا شدم از لحظات شیرین دخترک نوشتم از زخمهایی که خوردم خودی و غریبه از دردهایی که هر روز غم انگیز تر شده از امیدها و ناامیدی هااز گشتن ها و جنگیدن ها و تلاش کردنها الان مدیرعامل یه هولدینگ بزرگم‌ .الان با کله گنده ها و وزارتخانه ها میشینم جلسه ،الان دخترم یه خانم مستقل شده می‌دونی ...
خنده - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
معمولا از اینکه دلم برای کسی بسوزه بیزارم حس بدیه برام . دلسوزی کردن برام معنی قشنگی نداره همیشه تداعی کننده اینه آدم زمانی حس دلسوری برای کسی داره که اون شخص واقعا تو موردش ناتوان و بی عرضه باشه پس برای همین دلم نمیخواد دلم بسوزه واسه کسی .اون آدم باید از چشمم افتاده باشه که دلم بسوزه حالا الان دلم...
تولدم - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
هر سال غم انگیزترین سعی کردم ادا درآوردمخواستم مثل ادمای دیگه بیخیال باشملااقل یک روز ،یک روز ازین همه عمر زندگیم رو بی هیچ بگذرونمنشدنمیزارنزندگی خیلی آشغالهمثل ما آدمهاعجیب هم نیست ، ما از آبستن همین رحم زندگیه اشغال متولد شدیمزندگی که خودش حرومزادست ولی والد تو هست نمیتونی منکرش بشی. حذفش کنی. بی...
فال و حافظ - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
دیشب با ارزو و راضیه نشستیم کافهگفتم ول کنیم این درد و غم هارو .فال بگیریم نیت کردم سال به‌روز چی در انتظارمه؛ گریه و حمالی و قدرنشناسی و ..نذاشت به سال برسهحتی نذاشت به ۲۴ ساعتفکرشم نمیکردم وسط پروژه داد و بیداد کنهبعد تو شرکتمن و بزاره کنار یه جندهی معلوم الحالهرچی از دهنش دربیاد بگهدرسته همه میدو...
کمپ - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
دوشب نتونستم بخوابم هم درگیری فکری و ذهنی برای کار و جابجایی خونه و سردرگمی ادامه ی مسیر هم دو تا مهمان پشت سرهم : منیژه / حسین و تند تند انجام کارها تا به مهمانها هم برسم و تایم بزارم براشون و اماده شدن برای کمپ سه روز تعطیلی به اوپرت و ...الان روز دومه سفر هست . هرچی فکر میکنم نمیتونم درک کنم چرا ...
زندگی؟ - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
ساعت دو شب دخترک با ارشیا مشغول پروژه نبمه تمام که زمان آینده باید بده به استادش من تازه از پارک لاله اومدم که یک ساعت پیش رفتم شاید هوایم هوایی بخورد نشستم رو مبل سبزرنگ مقابل تلوزیون خاموشی که یادم نیست اخرین بار کی روشن کردم یا شاید هم قبلا روشن کردم ولی نمیدونم نگاره‌ها چی بودن زیر قابلمه اب رو ...
این یکسال - تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 4:36
نزدیک به ۴ سال روزی ۱۴ ساعت را در جایی شبانه روز انرژیم گذاشتم که حرفی برای گفتن پیدا کردم. هر روز احترامی کسب کردم که در کاخ باز میشد و بمانند ملکه برایم می ایستادند. مهم نبود چه فشارهایی تحمل کردم‌ .مهم نبود چه انرژی خارج از حد گذاشتم . مهم نیود گاهی همراه خدمات چی ها کارهایشان را انجام میدادم . م...
افسردگی - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 18:22
خیلی وقته وارد بلاگفا شدم از لحظات شیرین دخترک نوشتم از زخمهایی که خوردم خودی و غریبه از دردهایی که هر روز غم انگیز تر شده از امیدها و ناامیدی هااز گشتن ها و جنگیدن ها و تلاش کردنها الان مدیرعامل یه هولدینگ بزرگم .الان با کله گنده ها و وزارتخانه ها میشینم جلسه ،الان دخترم یه خانم مستقل شده میدونی چی...
خنده ... - تاریخ: 1403/5/8 ساعت: 18:22
معمولا از اینکه دلم برای کسی بسوزه بیزارم حس بدیه برام . دلسوزی کردن برام معنی قشنگی ندارههمیشه تداعی کننده اینه آدم زمانی حس دلسوری برای کسی داره که اون شخص واقعا تو موردش ناتوان و بی عرضه باشه پس برای همین دلم نمیخواد دلم بسوزه واسه کسی .اون آدم باید از چشمم افتاده باشه که دلم بسوزه حالا الان دلم ...
مسیر اشتباه - تاریخ: 1402/12/3 ساعت: 12:28
نمیشود که همه کار رو باهم کرد ! گاهی اینقدر حجم اضافات و افاضات زیاده که غرق میشی تو منجلاب دیگران و بخودت میای میبینی داری دست و پا میزنی بدون اینکه کسی بخواد یا بتونه کمکی کنه...این چندماه مسیرهای مختلفی رو رفتم و امتحان کردم. هیچکدوم نتیجه نداد و فقط انرژیم تحلیل رفت . الان داشتم فکر میکردم خب طب...
بولوار مدرس .. - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 16:29
نشستم تو ماشین همکار . از صبح اولتیماتوم دادم کسی با من حرف نزنه . حوصله ندارم ... رفتم پروژه، ازونجایی که خان از اینکه جلساتم توی پاویون باشه ابراز ناراحتی کرده بودن / چون احتمالا خانم جن از بودنم اذیت میشن/ زیاد نموندم . رفتم اداری نشستم و اومدم بالا بی محل یکسری چیزا رو گفتم ، ته صدام غربت بود و ...
نامرتبی پریود روزانه - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 16:29
دو هفته ای داشتم شروع میکردم به آروم کردن شرایط خودم ! ورزش رو رفتم ، خواب مرتب ،نسبت به امور اطراف عکس العمل کمتر ، کارهایی که هر روز تند تند انجام میدادم که نکنه از بردگی برای دنیا چیزی کم بزارم رو با حوصله و آروم انجام میدادم ،، تااااااااباز کنترل اعصابم افتاد دست این بی شرفها و جن . همون روز که ...
خانواده... - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 16:29
چند روز پیش خان داشت جلو من و چندتا از کارمندان نطق میکرد که : به خانواده اعتقادی نداره چون حق انتخابی در این رابطه وجود نداشته، مگر اینکه بنا به یه چیزهایی خودت انتخاب کنی که بعضیاشون رو دوست داشته باشی ! داشتم فکر میکردم گیریم اعتقادت این , پس بیخود میکنی خودت دوتا بچه میاری در این دنیا ... کلا مغ...
و ... زیر - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 15:09
هر روز بهت زده تر از قبل میشم . فکر میکردم دنیای ما آدمای عادی اینقدر مسخره و الکی میگذره،فکر میکردم مردم عادی به هیچ ی کار ندارن و با خودشون و زندگیشون لج میکنناین دو روز مغزم داره سوت میکشه از دیدن و..زیر و کنار دستهاش که چقدر چیپ و گداگشنه و گوش بر و پدرسوخته هستنو..زیری که مثل یک بچه بی ادب و پر...
فاکتور سازی - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 15:09
::::::: دیروز رفتم ابن بابویه .چقدر دوستش داشتم .بعد از فوت بابا چندماه ذهنم درگیر این بود اگه مردم قراره کجا خاک بشم. مشهد رو دوست نداشتم .به مامانم گفتم منو ببرین شهرستان پیش بابابزرگمحالا این مدت که تهرانم یکبار رفتیم بهشت زهرا برای خاکسپاری برادر همکارم. اصلا اونجارو دوست نداشتمممم . اما ابن باب...
جادو جنبل - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 15:09
خانم جن یک هفته ای عصبی بود و داغون و کلافه ،، سه روز غیبش زد برگشت با قدرت امروز زیرآب مالی رو زد، نیروهایی که عضوی از این خانواده شده بودن.توی این دوسال خیلی تلاش کرده بود ولی الان زورش بیشتر شدهبدتر از اون خان رو انداخته به جون مهندس ب ، گفت دیشب با خان دعواش شده و اگر بخواد شرایط این باشه ،اعصاب...
اولین مهمانی، تولد! - تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 12:13
عروسک شده ۲۱ سالشیادتونه چقدر کوچک بود! حالا بزرگ شده، بلندتر از من ، زیباتر از هرکسی، باهوش ، بسیار دلسوز و دلرحم ، هنوز شیطون ، درونگرا ،بیش فعال , فراری از درس ، یک روز با انگیزه و یک روز افسرده ، رویای ایتالیا در سر ( هر موقع راجع به ایتالیا حرف میزدم میگفت اونجا چیه؟ خیلی به درد نخوره ،خارج فقط...
دنیای وارونه - تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 12:13
امروز یک کاری کردم که نه قبولش دارم . نه عقیده ای بهش دارم حتی بنظرم مسخرست .اما شاید آخرین چیز باشه که امتحان نکردم و از دید بقیه تنها کاریه که باید انجام دادش یه هزینه قابل توجهی گذاشت رو دستم گفته ده روز دیگه پروسه شروع میشه...حتی الان که دارم در موردش مینویسم بنظرم خیلی هم مسخره تر میاد دروغ چرا...
بیخیالی - تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 12:13
امروز تولد _خان_ بودکاخ تعطیل بود واسه همین ساعت ده رفتم پروژه . برخلاف همیشه که عجله داشتم همه چیز رو چک کنم و مرتب کنم .کارای اونجارو تموم کنم و برم شرکت رسیدگی کنم ،،، امروز با آرامش گفتم صبحونه آماده کنن بیارن . خوردم .تا خودش اومد. قیافش سه روز درهمه .میگه پول ندارم!خب معلومه که نداری! گنج قارو...
تردمیل زندگیم - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 9:25
افتادم رو یه مسیر که هرچی بیشتر پا میزنم و تقلا میکنم فایده ای نداره! فقط انرژیم کم و کمتر میشه. خسته تر میشم عملا دارم جای چندتا مدیر و نیرو کار میکنم . بجای مدون ،رویا،مجتبی،احسان،مریم،اون احسان دیگه،شیرین، حمید و ...همش به کنار دیدن (خان) با این شرایط واسم تیرخلاصه. آدمی که اینهمه باهوشه و همه قب...