خرید بک لینک
خیلی وقته وارد بلاگفا شدم از لحظات شیرین دخترک نوشتم از زخمهایی که خوردم خودی و غریبه از دردهایی که هر روز غم انگیز تر شده از امیدها و ناامیدی هااز گشتن ها و جنگیدن ها و تلاش کردنها الان مدیرعامل یه هولدینگ بزرگم‌ .الان با کله گنده ها و وزارتخانه ها میشینم جلسه ،الان دخترم یه خانم مستقل شده می‌دونی چیه ؟ الان همه خستگی این سالها داره منو از پا میندازهالان فکر اینکه چرا چرااااا چراااااااا اینقدر همه چی و همه کی برام مهم بود داره مثل موریانه منو میخوره الان اعتراف میکنم بدافسرده شدم .بد دارم پژمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

معمولا از اینکه دلم برای کسی بسوزه بیزارم حس بدیه برام . دلسوزی کردن برام معنی قشنگی نداره همیشه تداعی کننده اینه آدم زمانی حس دلسوری برای کسی داره که اون شخص واقعا تو موردش ناتوان و بی عرضه باشه پس برای همین دلم نمیخواد دلم بسوزه واسه کسی .اون آدم باید از چشمم افتاده باشه که دلم بسوزه حالا الان دلم برای خودم میسوزه . دلم میسوزه که نمیتونم بخندم . قهقهه بزنم . فراموش کردم؟ نه . هیچوقت بلد نبودم . هیچکس نبوده بهم یاد بده . هیچوقت کسی نبوده از ته دل منو بخندونه . کسی نبوده باهام بخندهحالم از خودمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

هر سال غم انگیزترین سعی کردم ادا درآوردمخواستم مثل ادمای دیگه بیخیال باشملااقل یک روز ،یک روز ازین همه عمر زندگیم رو بی هیچ بگذرونمنشدنمیزارنزندگی خیلی آشغالهمثل ما آدمهاعجیب هم نیست ، ما از آبستن همین رحم زندگیه اشغال متولد شدیمزندگی که خودش حرومزادست ولی والد تو هست نمیتونی منکرش بشی. حذفش کنی. بیخیالت نمیشه.بیخیالش نمیشی. مجبوری همیشه یدک بکشی زندگیه حرومزادهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

دیشب با ارزو و راضیه نشستیم کافهگفتم ول کنیم این درد و غم هارو .فال بگیریم نیت کردم سال به‌روز چی در انتظارمه؛ گریه و حمالی و قدرنشناسی و ..نذاشت به سال برسهحتی نذاشت به ۲۴ ساعتفکرشم نمیکردم وسط پروژه داد و بیداد کنهبعد تو شرکتمن و بزاره کنار یه جندهی معلوم الحالهرچی از دهنش دربیاد بگهدرسته همه میدونن داغ میکنه روانی میشهدرسته همه میدونن من تخم چشماشمهمه میدونن داستان چیهاماااا هیچی کدوم برام توجیهی ندارهتو کی وقت کردی اینقدر عوضی باشی؟ اونم با من !خدا بهت نگیره چون بگیره بازم غمخوارت من احمقم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

دوشب نتونستم بخوابم هم درگیری فکری و ذهنی برای کار و جابجایی خونه و سردرگمی ادامه ی مسیر هم دو تا مهمان پشت سرهم : منیژه / حسین و تند تند انجام کارها تا به مهمانها هم برسم و تایم بزارم براشون و اماده شدن برای کمپ سه روز تعطیلی به اوپرت و ...الان روز دومه سفر هست . هرچی فکر میکنم نمیتونم درک کنم چرا اومدیم این سفر رو . بی برنامگی خود تور . مجبور شدیم مسیر دوبرابر زمان بزارم . بیخیالی همسفرانی که انگار نه انگار ما بخاطر اونا از:تهران اومدیم همراه تور مشهد شدیم دیشب بارون بود و چادر منو دخترک غرق ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

ساعت دو شب دخترک با ارشیا مشغول پروژه نبمه تمام که زمان آینده باید بده به استادش من تازه از پارک لاله اومدم که یک ساعت پیش رفتم شاید هوایم هوایی بخورد نشستم رو مبل سبزرنگ مقابل تلوزیون خاموشی که یادم نیست اخرین بار کی روشن کردم یا شاید هم قبلا روشن کردم ولی نمیدونم نگاره‌ها چی بودن زیر قابلمه اب رو زیادتر کردم تا ماهیچه ای که برای برادر انداختم تو شیشه بپزه و مبهوت که پس کی وقت آرامش است! بعد مدتها یاد اینجا افتادم پناهگاه روزهای بی طاقتیم و بی تابیم و امیدهایم وووو ارزوهایم !و الان مرور این ۴ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

نزدیک به ۴ سال روزی ۱۴ ساعت را در جایی شبانه روز انرژیم گذاشتم که حرفی برای گفتن پیدا کردم. هر روز احترامی کسب کردم که در کاخ باز میشد و بمانند ملکه برایم می ایستادند. مهم نبود چه فشارهایی تحمل کردم‌ .مهم نبود چه انرژی خارج از حد گذاشتم . مهم نیود گاهی همراه خدمات چی ها کارهایشان را انجام میدادم . من موفق شدم . یاد گرفتم ‌. تجربه سی ساله را در دو سال بدست اوردم. نان رسان ۱۰۰ خانواده شدم اما چه سود ! دندانهای تیز وزیر و رفقا برنده تر از تلاش بود وخرداد ۱۴۰۴

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 4:36

خیلی وقته وارد بلاگفا شدم از لحظات شیرین دخترک نوشتم از زخمهایی که خوردم خودی و غریبه از دردهایی که هر روز غم انگیز تر شده از امیدها و ناامیدی هااز گشتن ها و جنگیدن ها و تلاش کردنها الان مدیرعامل یه هولدینگ بزرگم .الان با کله گنده ها و وزارتخانه ها میشینم جلسه ،الان دخترم یه خانم مستقل شده میدونی چیه ؟ الان همه خستگی این سالها داره منو از پا میندازهالان فکر اینکه چرا چرااااا چراااااااا اینقدر همه چی و همه کی برام مهم بود داره مثل موریانه منو میخوره الان اعتراف میکنم بدافسرده شدم .بد دارم پژمرده میشم روحم داره تموم میشه نوشته شده در شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ساعت 9 AM توسط pari| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 18:22

معمولا از اینکه دلم برای کسی بسوزه بیزارم حس بدیه برام . دلسوزی کردن برام معنی قشنگی ندارههمیشه تداعی کننده اینه آدم زمانی حس دلسوری برای کسی داره که اون شخص واقعا تو موردش ناتوان و بی عرضه باشه پس برای همین دلم نمیخواد دلم بسوزه واسه کسی .اون آدم باید از چشمم افتاده باشه که دلم بسوزه حالا الان دلم برای خودم میسوزه . دلم میسوزه که نمیتونم بخندم . قهقهه بزنم . فراموش کردم؟ نه . هیچوقت بلد نبودم . هیچکس نبوده بهم یاد بده . هیچوقت کسی نبوده از ته دل منو بخندونه . کسی نبوده باهام بخندهحالم از خودم بده و بیزاره نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد ۱۴۰۳ساعت 12 PM توسط pari| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 18:22

نمیشود که همه کار رو باهم کرد ! گاهی اینقدر حجم اضافات و افاضات زیاده که غرق میشی تو منجلاب دیگران و بخودت میای میبینی داری دست و پا میزنی بدون اینکه کسی بخواد یا بتونه کمکی کنه...این چندماه مسیرهای مختلفی رو رفتم و امتحان کردم. هیچکدوم نتیجه نداد و فقط انرژیم تحلیل رفت . الان داشتم فکر میکردم خب طبیعیه که نشه! دارم هدر میدم حوصله و حالم رو ! یک هفتست یه پرونده مربوط به خودمو بردم و آوردم و تهش هنوز تایم نداشتم یک صفحش رو مطالعه و بررسی کنم . هر شب یه لیست بلند بالا دارم از کارهایی که واجبه ولی آخر شب که میرسم خونه شاید یکیش اونم نصفه نیمه انجام شده باشه! آخه با صدنفر مفت خور و پررو و پرمدعا و دزد سروکله زدن و فک زدن مگه فرصت میزاره؟؟ این اشتباهه ، باید از فردا کم کم سیستم سلسله مراتب و مدیریتی رو بگنجونم مخصوصا اینکه الان قسمت مالی کامل از نو چیده شده احتمالا فرشید هم میره تا ببینیم تبعاتش چه خواهد بود! اشتباهه از دست دادنش ولی مقاومت من یا هرکسی تو این مورد در مقابل خان بدتر میکنه اوضاع رو. ارث بابام که نیست ! مال خودشه ، دوستداره فاتحشو بخونه و بده دست چندتا معلوم الحال چند روزه میخوام برنامه سفر بزارم با دخترک و مامان ، اما حسش نیست ، کجاست اون همه ذوق و شوقم و آماده باش بودنم واسه سفر ؟! میدونی چیه ؟ هیچکسی و هیچ شرایطی مقصر و مسببش نیستجزخودم زندگی روزمرم رو اشتباه دارم پیش میبرم میفهمی پرپری ؟ چندبار بهت بگم خب ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 12:28

نشستم تو ماشین همکار . از صبح اولتیماتوم دادم کسی با من حرف نزنه . حوصله ندارم ... رفتم پروژه، ازونجایی که خان از اینکه جلساتم توی پاویون باشه ابراز ناراحتی کرده بودن / چون احتمالا خانم جن از بودنم اذیت میشن/ زیاد نموندم . رفتم اداری نشستم و اومدم بالا بی محل یکسری چیزا رو گفتم ، ته صدام غربت بود و غم و بغض . فهمید ! گفت رفتی دکتر؟ داروهات میخوری ! گفتم آره .. گفت ترسیدم اون روز زرد شده بود رنگ و روت . حس کرد سرسنگینم بیشتر ادامه ندادم . اومدم شرکت تو اتاق .دیدم لباسارو رسول از خشکشویی آورده ، قاطیش لباسای جن بود . دوباره بهم ریختم اومدم کاخ و گوشیم گذاشتم پیش بچه ها، گفتم اگر دخترک یا خان زنگ زدن جواب بدن . رفتم دور حوضچه تنهاییم قدم زدم .زمستون مسخره . به همه چی شبیه هست طبیعت جز زمستون . فضا بهار بود . تکیه دادم به درخت . چشمام بستم .باز کردم ابرهارو دیدم. درختها و برگهایی که بلاتکلیف بودن از فصل ! بریزن؟ بمونن؟ سبز در میاد ؟ حالم سوخت برای این دنیا ! برای مردم ! طبیعت ! خودم خودم بلاتکلیفم میدونم رفتنم به نفع سلامت جسم و فکر و روحم هست اما خان چی ؟ من مانده ام بین خودم و خودم حالم خرابه ... نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۴۰۲ساعت 6 PM توسط pari| ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:29

دو هفته ای داشتم شروع میکردم به آروم کردن شرایط خودم ! ورزش رو رفتم ، خواب مرتب ،نسبت به امور اطراف عکس العمل کمتر ، کارهایی که هر روز تند تند انجام میدادم که نکنه از بردگی برای دنیا چیزی کم بزارم رو با حوصله و آروم انجام میدادم ،، تااااااااباز کنترل اعصابم افتاد دست این بی شرفها و جن . همون روز که قلبم گرفت همانا این یک هفته حالم گرفته بود همه اون سیستم بهم ریخت ! همین بس که الان ساعت یک و نیم شب بیدارم و دارم مینویسم،اونم با موهای خیس از حمام آمده تو این هوای سرد زمستونیه بی برف ! و حوصلم نیست که حتی لباس بپوشم...این هفته احتمالا بازم برم زیارت قبور..دیشب راضیه و شوهرش دعوتم کردن کافه دوست همسرش، شوهر راضیه توی یک خانواده ضعیف بزرگ شده (چیزی که شنیدم) و الان شغل مهمی توی یکی از ادارات داره، وضعیت درامدیش خیلی خوبه ، آدم خوشقلبیه ، ولی بشدت از اینکه چیزی از دست بده واهمه داره! نشون به اون نشون که از اولین ماشینی که خریدن ماشین رو نگه داشته و هرچی عوض میکنه قبلی رو نمیفروشه،!! و خسیس و به همون نسبت زندگی گذشتش فرهنگ اجتماعی پایینی داره. و البته خوشحالم که راضیه با این اخلاق و روحیات همسرش وقتی دید چاره ای نیست و درست نمیشه ،کنار اومده تا حدی و بیخیالالبته بگم همسرش برای زن و فرزند خودشون کم نمیزاره، اما با غر و لند .. خلاصه دیشب هم مفت بود که دعوت کرد، بزور و اصرار دخترک وقتی رسیدم خونه لباس عوض کردم و با اسنپ رفتم چون بارون شدید بود. اما خوب شد رفتم . رفتیم یه گوشه دنج از کافه که جدا بود ، نشستیم خاطره گفتن و از بدبختیا اینقدر گفتیم و خندیدیم که سبک شدیم. اونجا بود فهمیدم که راضیه بزودی باید یه جراحی مغز انجام بده! از دکی پرسیدم و گفت عمل سختی نیست خدارشکر ...از دیروز که ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:29

چند روز پیش خان داشت جلو من و چندتا از کارمندان نطق میکرد که : به خانواده اعتقادی نداره چون حق انتخابی در این رابطه وجود نداشته، مگر اینکه بنا به یه چیزهایی خودت انتخاب کنی که بعضیاشون رو دوست داشته باشی ! داشتم فکر میکردم گیریم اعتقادت این , پس بیخود میکنی خودت دوتا بچه میاری در این دنیا ... کلا مغزش خشک شده! چون من میدونم نسبت به خیلی آدمها نسبت به خانواده حساسه ! یادمه چند ماه پیش تلفنی درمورد خواهرم صحبت میکردیم و گفت ما مسئولیم در مقابل خانواده ، به فلانی که شوهرشه کار ندارم ولی خودش عضو خانوادمون هست هرچند نفهم باشه.. ولی حالا بعد چند ماه منکر خانواده میشه!!!!!...تا جاییکه یادم میاد جلو خانواده سرم انداختم پایین و گفتم چشم. به حق یا ناحق ! از پدر مادر بگیر تا خواهر و برادر کوچیکو بزرگهمیشه زندگیم بر پایه خواسته و صلاحی بوده که اونا داشتن!بعدا عادتم شد جورکش همشون باشمغمخوار و دلسوز و فداکار ....هدف و اولویتم گذاشتم خانواده! اذیت شدم،تحقیر شدم،ضعیف شدم،رنجیده و دلشکسته شدم ، اما مانع نشد خانواده رو برای خودم بی معنی تصور کنم اما الان نگاه میکنم میبینم ذره ای از اینها ، اهمیتی نداشتههمیشه دلم میخواست برادرم حامی باشه و بگم هیچکس رو ندارم، اما اون هست! حالا هم نه اینکه نیست! اما خیلی دورهمیشه دلم میخواست خواهرم همراز و همدل و مونسم باشه، اما دریغ!....عصر زودتر اومدم خونه ، ولی همش شد تلفن کاری و صحبت با مامان و خان ، ساعت ۱۲ شب دوباره دیدم مامانم زنگ زده!ناراحت و گریون که چرا دهنت بست نداره؟ چرا فلان موضوع به خواهرت گفتی ؟ حالا اومده پایین که شما فلان میکنین و فلان ، تهمت زده به مامان که تو میخوای بین من و شوهرم و خانوادش فاصله بندازی و .. خواهرم زبونش زهر داره ! دلم سوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1402 ساعت: 16:29

هر روز بهت زده تر از قبل میشم . فکر میکردم دنیای ما آدمای عادی اینقدر مسخره و الکی میگذره،فکر میکردم مردم عادی به هیچ ی کار ندارن و با خودشون و زندگیشون لج میکنناین دو روز مغزم داره سوت میکشه از دیدن و..زیر و کنار دستهاش که چقدر چیپ و گداگشنه و گوش بر و پدرسوخته هستنو..زیری که مثل یک بچه بی ادب و پررو و بیشعور شروع میکنه بهونه گیری که صدنفر از ۸ صبح نشستن منتظر و مچل این آدم ، بجای راه گشایی و سامان امور ، غر میزنه من فقط چای در استکان کوچک بدون دسته کریستال میخوام کوفت کنم ... کاش میشد همه چیز رو بنویسم که یادم بمونه ،این کمترین موضوعش بود .کااااشآخر هم چندتا غر به من زد ،گذاشتم غرهاشو بزنه ،و بعد جوابش دادم که صدالبته خودش به روش نیاورد بابت اشتباهش ،اما همراهانش همه عذرخواهی کردن و گفتن سوءتفاهم بوده ، هرچند اوناهم دنبال منفعت خودشون بودن وگرنه این جماعت خیلی وقیح تر ازین هستن.... د&&&& خترک با یکی از همکارانش ( یکی از نیروهام) دوست شده و در ۲۱ سالگی اولین تجربه دوست پسر داشتن رو داره. اینقدر بچم رفتارهاش قشنگه نسبت به این موضوع که هم ذوق میکنم بابت تربیتش ،هم خندم میگیره دروغ چرا !!! گاهی حسادت میکنم به اینکه یه نفر هست که داره بهش توجه میکنه ، مسخرست ، ولی بالاخره این همه سال مونس هم بودیم&&&& اکثر همکارا میگن دو سه روز خانم جن عصبیه و حالش خوب نیست ! آقای خان هم کلافست ... شایدم دلیل هر دوشون مشترک باشه .بی پولی !!؟؟&&&& تایم که منتظر بودم گذشت ، جمعه با فرشید میریم ابن بابویه ، با همه مسخره بودن موضوع اما ته دلم میگم کاش من اشتباه کنم و این چیزها واقعیت باشه !! &&&& امروز باید برم وزارتخانه ، حوصله دیدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 15:09

::::::: دیروز رفتم ابن بابویه .چقدر دوستش داشتم .بعد از فوت بابا چندماه ذهنم درگیر این بود اگه مردم قراره کجا خاک بشم. مشهد رو دوست نداشتم .به مامانم گفتم منو ببرین شهرستان پیش بابابزرگمحالا این مدت که تهرانم یکبار رفتیم بهشت زهرا برای خاکسپاری برادر همکارم. اصلا اونجارو دوست نداشتمممم . اما ابن بابویه اینقدر باحال بود و خوشم اومد به همه اعلام کردم من مقصدم رو پیدا کردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهنام قنبری تاريخ: دوشنبه 18 دی 1402 ساعت: 15:09

صفحه بندی